
بسمه تعالي
سبزهاي ما ، سبزهاي آنها
چند شب پيش در میان اخبار بخش خبری ساعت 19 ، خبري دیدم پيرامون شادي مردم فلسطين و تجمع آنها به مناسبت سالروز تاسيس ( مقاومت اسلامي فلسطين ) حماس.تصوير پخش شده جمعيت كثيري از مردم سبزپوش را نشان مي داد كه با كلاه ، پرچم و شال و تعدادي نيز با پيراهن هاي سبز رنگ با شور و هيجان وصف ناپذيري شادي خود را از چنين روز تاريخي و حضور و امتداد و توفيق جريان مقاومت ، ابراز مي داشتند جرياني كه به بركت آن ، عزت ملي خود را باز مي يافتند.
بسمه تعالي


مقاله ي حاضر تلاشي است براي بازشناسي نوع رابطه ي ما با تمدن غرب ( البته بيشتر از لحاظ تاريخي ) و اثرگذاري و اثرپذيري ما و البته در اين مجال بيشتر از نقطه نظر تاريخي ، برخوردهاي خودمان را با غرب بررسي خواهيم نمود.
ما چندين بار هجوم غرب را به مرزهاي ممالك اسلامي و از جمله كشور خودمان شاهد هستيم . قبل از اسلام كه بطور مشخص با رومي و يوناني ها يك جدال هميشگي داريم و پس از اسلام هم يكي از مقاطع زماني كه با غربي ها برخورد پيدا مي كنيم مربوط به دوران فرمانروائي سلجوقيان و درگيرو دار جنگ هاي صليبي است كه معروف ترينشان هم جنگ ملازگرد است.
جریان سکولار غرب زده و جریان متعهد اسلام گرا
ابراهیم عطایی
مطلب حاضر، تلاشی است برای رونمائی و بازشناسی جدال های امروز جامعه ی ایرانی در حوزه های فرهنگ، سیاست، هنر و...

به بیان دیگر از آن رو که عموماً تفکرات را بایستی در یک سیر تاریخی و به اصطلاح خطی مورد مطالعه قرار داد و نه به صورت مقطعی و نقطه ای، برآن شدیم تا ریشه های برخوردها و تضادهای جریان های فکری امروز را واکاوی کنیم.
از اینکه این همه طول کشید و مطالبم رو به روز نکردم عذر می خواهم. البته حسابی سرم شلوغ بود(تف تو ریا ) و در حال برگزاری مراسم مولودی امام رضا (ع) بودیم.
البته تا یکی دو روز آینده اگر عمری بود یه مطلب جدید رو وبلاگ می نویسم.
به نام حضرت دوست

اصولا هر یادداشت و مقاله یا دل نوشته ای زاییده ی جرقه ای در ذهن نویسنده ی آن است. این جرقه گاه حاصل ساعت ها و چه بسا سال ها مطالعه و تفکر است و گاه بی هیچ مقدمه ای حاصل می شود و محوریت یک نوشته را به خود اختصاص می دهد.
این یادداشت هم از نکته ای که ذکر شد مستثنی نیست.این نوشته حاصل آشنائی من با نظرات شیخ اشراق بود که در حقیقت نقطه ی تلا قی مطالعاتم پیرامون غرب و فلسفه و تاریخ آن با حکمت اشراق بود.
با سلام
این مطلب با پستی که قبلا گذاشته بودم و سوالاتی که از استاد شجریان پرسیده بودم در ارتباط است و فکر می کنم نشان از همه گیر شدن یک مشکل بین قاطبه ی هنر مندان ماست..

خلیفه نیستی
سلطان هم
فقط امام اول مظلومانی
و جای پنج سال
میشد که پنجاه سال حاکم باشی
میشد که شامات را
چون دندانی کند و پراکند
که سهم بچههای ابوسفیان باشد
و در امارت کوفه
کاری هم به «ابنملجم» و «قطام» داد.
....
سلام استاد.
ببخشید اطلاعات من در زمینه ی تخصصی شما قطره ای است در مقابل دریا. اما سوالات من نه در زمینه ی تخصصی شما که در زمینه ی اتفاقات اخیر و ورود پر حاشیه ی شما به مباحث سیاسی است و از آن جا که سیاست بخش جدائی ناپذیر زندگی هر دانشجوئی را تشکیل می دهد پس من هم به نوبه ی خود سوالاتم را در این زمینه از شما می پرسم.

در پی نامه ی سرگشاده ی دکتر عبدالکریم سروش که بر خلاف نوشته های ریاکارانه ی پیشین وی به فحش نامه شباهت داشت تا یک نامه نکاتی چند به ذهنم رسید که بیان آن را خالی از لطف نمی دانم.
لحن سروش در این نامه و لجن پراکنی های وی بیش از آن که ذهن من را به موضوع مورد اشاره ی وی یعنی تضعیف رهبری رهنمون کند، من را متوجه خود سروش کرد و این که به راستی چه عاملی سبب خروج وی از لباس ریا و موافقت کج دار و مریضش با نظام کند. چیزی که چه سروش بخواهد و چه نخواهد سبب ایجاد مرزبندی در تعاملات مردم با وی و پشت کردن به او خواهد شد زیرا تجربه ثابت کرده است که مردم همواره پرده دری و هتاکی را نپسندیده اند حال از سوی هر کس که می خواهد باشد.
نکته ی دیگر که برای من سوال بر انگیز بود این که چه چیز سبب شد که این میرزا ملکم خان زمانه این همه زود از لباس حاکمیت دینی خارج شود و پروژه ی نفاق خود را نیمه کاره رها سازد ؟چرا سروش حاضر شد که شخصیت خود را - که با همه ی انتقاداتی که بر وی بود ولی در تمام این مدت با ترسیم یک منش عارفانه از خویش و سکوت در برابر این انتقادات کماکان موجه جلوه می داد - به ناگاه این گونه به تباهی بکشد. چند گزینه را می توان متصور شد که به ترتیب عرض می کنم:
يك استاد دانشگاه با بيان اينكه اكنون فقط گفتمان اصولگرايي در فضاي سياسي ايران حيات دارد، اظهار داشت: گفتمان اصلاحطلبي چون نتوانست از سطح اشخاص و نمادها عبور كند، پايدار نماند و در حال احتضار است؛ اين گفتمان ريشه در فرهنگ تاريخي ايراني - اسلامي نداشت.